|
|
|
|
|
از اون آدمايی بود که خاطرهاش خيلی براش مهم بودن. خاطرای نوستالژيکش مهمترين دارايش بودن. دوست داشت يه موقع هايی بشينه و به اونا فکر کنه و به طرز بيمارگونه اي کيف کنه. بچه تر که بود پولکای لباس مامانشو می کند و می کرد لای دندونش و فشار می داد به لثه ش تا خون بياد. می گفت : کيف می ده. می گفت : درد دارها ولی درش يجوره خوبيه . بيا ببين ! دستشو دراز می کرد طرفه دختر کوچولوی همسايه و يه پولک بهش تعارف می کرد. دخترا هم گريه می کردن يا در می رفتن.
ولی اينطوری نبود که هر موقع که حوصلش سر رفت بشينه و خاطراتشو در بياره خودشو اذيت کنه و کيف کنه. نه! خوب می دونست که اگه زياد وقتو بی وقت بهشون فکر کنه خاصيتشونو از دست می دن. يه بار همه ی آهنگايی که يه حس لثه واری توش ايجاد می کردنو جدا کرد و يه نوار درست کرد و هی گوش کرد. حالا ديگه اون آهنگا فقط حالشو به هم می زنن .
واسه همين ساعت درونی بدنشو تنظيم کرده بود که نه زودتر نه ديرتر از اونی که بايد، بهش بگن که کی وقتشه . نه زود نه دير. يه بار يه فاميل مامانش از خارج يه آدامسی آورده بود . کاری که می کرد اين بود که نيم ساعت که آدامسرو می جويد درش می آورد می ذاشت لای کاغذش می ذاشت تو يخچال. می گفت : اگه چند ساعت صبر کنی مزش بر می گرده! می گفت : ميشه عينه عينه اولش. به اندازه اي که خودش تشخيص داده بود می ذاشت تو يخچال بمونه بدش سره موقع می رفت برش ميداشت. می گفت : اگه کم بمونه مزش بر نه ميگرده اگه ام زياد بمونه خشک ميشه ديگه به درد نميخوره. نيم ساعت می جويد، بعدش ميزاشت چند ساعت تو يخچال، بدش دوباره می رفت سراغش. تا اينکه مامانش فهميدو يه اييييه غليظ گفت و انداختش دور. اين شد که بزرگتر که شد ديگه نمی ذاشت کسی اين کارو باهاش بکنه. شايد به همين خاطر بود که وقتی ليلا با گريه ازش پرسيد : سامانتا چی ؟ اونم مثه من اينطوری بود ؟ گفت : اصلاً چه ربطی به اون داره؟ راجع به اون نمی خوام حرف بزنم! با اينکه اگه بجای اين می گفت : نه سامانتا اصلنم اينطوری نبود. اين بحث که به نظرش خيلی مسخره و بچگانه می اومد خيلی زودتر تموم می شد و اين چند ساعت آيندرو می تونست يه کار مفيدتر بکنه. ولی نمی خواست. چون می دونست نبايد زود به زود بهش فکر کنه. چون خاطره ی سامانتا بهترين و موثر ترين خاطرش بود. خاطره اي که به مرور زمان تکامل پيدا کرده بود و الان يه اثر هنری کامل شده بود. هر دفعه که ازش استفاده کرده بود يه سمتش رو سابيده بود و سيقل داده بود ، يه نقش باريک بهش اضافه کرده بود، تا اينکه الان ديگه به سختی می شد کامل ترش کرد. نمی خواست بهش فکر کنه چون همين اواخر بود که خاطره ی سامانتارو از تو جعبه ش در آورده بود ، يه مقدار هورمون نوستالژيک تزريق کرده بود. مثل باباش، که يادش مياد وقتی خيلی کوچيک بود سورنگ هروينشو در می آورد، سر سوزنشو داغ می کرد ... الان احتمالاً يه جايی مرده . وقتی سه سالو نيمش بود، مامانش طلاق گرفت يه شوهر پولدار کرد. خاطره ی سامانتا محبوب ترين و کامل ترين اثر هنريش بود. برای همين اصلاً به هيچ قيمت حاضر نبود ريسک کنه و اون موقع که نبايد بهش دست بزنه. حتی بخاطر ليلا که يه وقتی چون شرايط ايجاب می کرد بهش گفت که : دوست دارم . و ليلا که اولين تجربه ی دوستيش با يه پسر رو تجربه می کرد لپش به طرز چندش آوری قرمز شد و گفت : وای اصلاً انتظار نداشتم. و اون موقع بود که پسرک فهميد ظاهراً درک کاملاً منطبق با حقيقتی از شرايط اطرافش نداره. به هر حال گفت : نمی خوام الان راجع به اون حرف بزنم. يادش اومد که سامانتا اولين باری که با هم حرف زدن بهش گفت : حسن ؟ و ابروهشو برد بالا و دهنشو باز کردو بعدش خيلی شمرده گفت : اصلاً بهت نمی آد که اسمت حسن باشه! لعنتی! حالا که ليلا رفته بود دستشويی تا آرايششو که به خاطر گريه خراب شده بود رو پاک کنه ديد که داره به سامانتا فکر می کنه! زود تر از اونی که بايد. يادش مياد که سامانتا هميشه فکر می کرد که اسم خيلی متجددانه اي داره و هميشه به اسم مردم گير می داد. زهرا ؟ ... احمدرضا؟ ... بعدش ابروهاشو طوری می برد بالا و دهنشو طوری باز می کرد که انگار ... اينجا بود که فکر کرد : پشت سر مرده که حرف نمی زنن! ولی سامانتا که نمرده بود. بعضی موقعها فکر می کرد که اگه سامانتا مرده بود خيلی داستانش با سامانتا کامل و بی نقص می شد. اما بعدش احساس گناه می کرد که چقدر خود خواهه. اما طولی نمی کشيد که خودشو در حال گشتن دنبال نحوه ی مرگ سامانتا می ديد . بعدش آهی می کشيد به خاطر اينکه اينها همش تخيله و امکان پذير نيست و دوباره عذاب وجدان می گرفت. به هر حال الان ناخوداگاه با خودش گفت: پشت سر مرده که حرف نمی زنن.! ولی در واقع منظورش اين بود که يه نقص تو قصه اش پيدا کرده. اينکه سامانتا اونطوری ابروهاشو می برد بالا و دهنشو انقدر باز می کرد که انگار... نه سامانتا نمی تونست انقدر سطحی باشه . با بقيه ی داستانش با سامانتا جور در نمی آد. گفت : حسن ؟ واقعاً ؟ چرا اسمتو گذاشتن حسن ؟ خيلی قبلتر از مامانش که پرسيده بود بهش گفته بود که: چون بچه ی دوم بودی اسمتو گذشتيم حسن. حالا که فکر می کرد می ديد اصلاً به مامانش نمی اومد که اينکار رو بکنه! با خودش فکر کرد که حتماً کار بابای معتادش بوده. حتماً اون گفته که چون بچه ی دومه بايد حسن باشه. چيزی که حسن نمی دونست و نخواهد دونست اين بود که در واقع حسن بچه ی سوم بود. ولی مادرش هيچ وقت دليلی نديد که راجع به اين قضيه به حسن چيزی بگه. در حقيقت قبل از اينکه حسن به دنيا بياد و تا سه , چهار سال بعد از اون - و حتی بعد تر اما به نوع ديگه اي - زندگی مادر حسن خيلی شبيه به سريال های مسخره ی تلوزيون بود - است - که در اون خيلی بی دليل اتفاق های دردناک و احمقانه اي می افته که مثلاً بيننده رو سرگرم کنه. ولی معلوم نبود که زندگی مادر حسن قرار بود کی رو سرگرم کنه. اصلاً کدوم آدم مريضی به اين طريق سرگرم می شه ؟ ژوبين اسمی بود که مادر حسن روی پسر اولشون گذشته بود که دوچرخه زد بهش و ضربه مغزی شد. بذارين برگردم عقب تر. يه روز مامان ژوبين... نه احتمالاً از عقبتر شروع کنم بهتر هم هست. يه روز دختری که بعداً شد مامان ژوبين رفت پيش باباش و با گريه و التماس گفت که اونا عاشقند و باباش حق نداره و اگه نذاره ازدواج کنن خودشو می کشه. و باباش هی می گفت که : اين پسره ی يه لاقبا به درد تو نمی خوره. دختر بزرگ نکردم که بدم به اين مرديکه ی ... استغفرلّا .. خلاصه باباش اينرو می گفت اما در عين حال می ديد که اين صحنه به کرات تو فيلمای روز سينما و کم کم دورورش داره زياد اتفاق می افته : دختره آقای پولدار عاشقه آقای خوشتيپ بی پول ميشه و آقای خوشتيپ بی پول با موتور می اد دختررو می بره و غيره... باباش از سيبيل اون آقاها که تو فيلم نقشه بابا بد اخلاقه ولی مهربونه رو بازی می کردن خوشش می اومد. ولی سيبيل نداشت . با اين حال راضی شد اين نقشو بازی کنه و در يک حرکت دراماتيک سيبيل فرضيش رو تابوند و به دخترش اجازه داد که بره سوار موتور آقا خوشتيپ يلّا قباه بشه. دختره هم طبق برنامه ريزی قبلی رفت خونه ی پايين شهر شوهرشو ... اما از اينجا به بعد قضيه اونطور که مامان حسن برنامه ريزی کرده بود نشد؛ شوهرش صوبحا نرفت سر کار که با زور بازوش نون در بياره و عرق بريزه و شب عرق کرده و خيلی سکسی برگرده و تا صبح وظايف همسر داريشو انجام بده. در عوض خيلی زود معتاد شد و زنی که حالا تازه 3 سال بود که شده بود مامان ژوبين شد نون آور خونه. خلاصه اينکه يه روز در خونه که يه سال بود خراب بودو آقای معتاد از فرط گشادی و خماری درسش نمی کرد باز موند و ژوبين رفت زير دچرخه که خيلی وسيله ی غير دراماتيکی برای تصادفه اما به هر حال برای يه بچه ی 3 ساله کافيه. توی بيمارستان بود که مامان ژوبين که حالا دوباره حامله هم بود بعد يه دهه با خدا حرف زد و نذر کرد که اسم بچشو بزاره زهرا. که البته هيچوقت لازم نشد اين کار رو بکنه. اما به هر حال اين قضيه باعث شد که نذر کردنو يک بار هم شده تمرين بکنه. خواست طلاق بگيره اما دادگاه گفت حامله اي و بايد صبر کنی تا بچه به دنيا بياد. خواهر حسن که به دنيا اومد بابای معتادشون به پای مامانشون افتاد و گفت که غلط کرده و آدم ميشه. ترک کرده بود و رفته بود سر کار. مامانشون تحت تأثير هورمون های تازه ترشح شده ی مادارانه قبول کرد که ببخشتش. و اينطوری شد که سال بعد مامان خواهر حسن، تصميم گرفت که يه پسر می خواد. احتمالاً می خواست جای ژوبينشو پر کنه اما می خواست که به اين قضيه فکر نکنه. به هر حال شروع کردن و چون دمو دستگاه آقای خونه احتمالاً در اثر مواد درست کار نمی کرد مامان خواهر حسن يادش افتاد که نذر کنه. و نذر ناشيانه اي کرد که احتملاً خدا و اولياء خدا رو تا مدت ها بعد از اون خجالت زده می کرد. به اين ترتيب که از امام اول شروع کرد و به ترتيب به نيت هر کدوم وارد تخت می شد و دست به کار می شد. احتمالاً خدا به شدت از اين رويه ناراضی بود و کار از امام دوم نگذشت. اين بود که حسن شد حسن. با اين حال مامانش ترجيه ميداد بگه : بچه ی دوم بودی اسمتو گذشتيم حسن. حسن 3 سالو نيم داشت که باباشو با سورنگ هروينش ديد که فقط از باباش همون يادشه. چون خيلی زود بعد از اون مامانش طلاق گرفت. زود يه شوهر پولدار پيدا کرد برای خودش و بعد برای دخترش. ليلا گفت : ببخشيد گريه کردم. زندگی ليلا خيلی متفاوت بود. نه پدر خونده ی بازاری داشت که هر دقيقه فلکش کنه نه مثل حسن عشقای زيادی رو تجربه کرده بود . هرچی باشه بابای حسن هرچقدم که معتاد بود جوون که بود دلبری می کردو واسه خودش هيکلو قيافه اي داشت. حسن مامانشو ياده باباش مينداخت . با اين تفاوت که حسن به هرويين معتاد نبود. از زندگی ليلا چيزی لازم نيست گفته بشه. همه چيز خيلی عادی. همه چيز متوسط. انقدر عادی که ليلا که حالا 20 سال داشت وقتی به 20 سال قبل فکر می کرد هيچ چيز خاصی يادش نمی اومد. نه چيزی که بخندونتش نه چيزی که آزارش بده. و اين بيشتر از همه چيز آزار دهنده بود. رابطه ی اون با حسن هم خيلی معمولی و ساکت بود. اگر هيجانی هم داشت در حد هيجان معمول رابطه هايی از اين دست بود. ليلا هيچ چيزی نداشت تو گذشته که بهش چنگ بزنه که بگه : درست مثه اون دفعه يا : دقيقاً بر عکس دفعه های قبل. حسن رو می ديد که انگار داره رفتار اونو با خاطره هاش، با تجربه هاش مقايسه می کنه بعضی موقع ها لبخند ميزنه بعضی موقع ها اخم می کنه. برای همين بود که پرسيد : سامانتا چی ؟ سامانتا هم اينطوری بود؟ نه سامانتا هيچ وقت بی دليل گريه نمی کرد و ميدونی چيه ؟ اون اصلاً مثل تو موقع سکس دندوناشو به هم فشار نمی داد و نمی گفت که: خوبه؟ بايد اين رو می گفت و می رفت و در کافی شاپ مسخره رو می کوبيد. تا اينطوری ليلا چيزی داشته باشه که توی دفترچه خاطراتی که جديداً خريده و خيلی جلد قشنگی داره بنويسه. بخونه . سيقل بده. حسن گفت : نمی خوام الان راجع اون حرف بزنم. و ليلا ناچار رفت دست و صورتشو شست و به زندگی معموليش برگشت . سالها بعد بچه هاشون، ژوبين - که البته اسمشو مادر بزرگشون وقت تولد انتخاب کرد - و زهرا - که 8 سالی از برادرش کوچيکتر بود - هيچ وقت نفهميدند که چرا مادرشون تو سن 50 سالگی خودکشی کرد . حسن اما حالا سامانتای مرده ی خودشو پيدا کرده بود، تا برای 40 سال آينده سيقل بده آرايش کنه و تن 20 سالشو بغل کنه. حسن گفت : بيا ديگه بسه . بريم داره دير ميشه. و رفت که قهوه هارو حساب کنه. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:26 توسط آيدين
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم بد اخلاق مدرسه را ديدن؛ پير مچاله
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:39 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:55 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
پا؛
مغز دوم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 22:25 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
عطسه اي. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:25 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
![]() ابرهای چسبنده را شکافتن بايدش. چه گونه اينک چابک تر می نوردد اينچنين آسمان را خورشيد پاييزی؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:0 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:58 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
آن شب تابستانی دور... و حالا دورتر.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:34 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:13 توسط آيدين
|
||
|
|
|
|
|
بارانی سخت می بارد . چگونه آنرا باز خواهی داشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 21:33 توسط آيدين
|
||